خداحافظی شهید

نوشته شده توسط:علی اکبر علیزاده | ۰ دیدگاه

سری دوم  داستان کوتاه

... می خواست بره و بچه ها منتظرش بودن  حس عجیبی داشت،انگار

می دونست این دفعه برگشتنی نیست اضطراب داشت که چه جوری با

مادر خداحافظی کنه فکر می کرد الآن قراره بشنوه که پسرم

زود برگرد !  من رو تنها نذار و زود به زود بهم زنگ بزن و ...

 بالاخره دلش رو زد به دریا و رفت جلو،دست مادر رو بوسید و از

زیر قرآن رد شدمنتظر شنیدن جمله آخر بود که یه دفعه مادر گفت:

 خداحافظ پسرم،سلام من رو به حضرت زهرا(س) برسون

    هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...