برو به جهنم

نوشته شده توسط:علی اکبر علیزاده | ۰ دیدگاه
سری هفتم داستان کوتاه  برو به جهنم صدراعظم آقا محمدخان قاجار در مدت صدارتش تمام خویشان و اقوام خود رابه حکم فرمایی شهرها گمارد. روزی شخصی نزد وی آمد و از حاکم شیراز که در حق او بی عدالتی کرده بود، شکایت کرد. صدراعظم گفت: حاکم شیراز اقوام من است، به اصفهان برو و آنجا زندگی کن. آن شخص گفت: اصفهان ...

ابوالفضل

نوشته شده توسط:علی اکبر علیزاده | ۰ دیدگاه
سری ششم داستان کوتاه ابوالفضل ... توی یکی از عملیات ها مجروح شده بود . برده بودنش به یکی از بیمارستانها حافظه اش رو از دست داده بود. کسی رو نمی شناخت ...

اشک امام (ره)

نوشته شده توسط:علی اکبر علیزاده | ۱ دیدگاه
سری پنجم داستان کوتاه اشک امام (ره) مادر شهید عکس پسرای شهید شو داشت نشون امام می داد  اولی ...   دومی ...  سومی دید امام داره گریه می کنه   گفت : آقا جان 4 تا بچه هامو فرستادم جبهه که اشک شما رو نبینم . شادی روح شهدا صلوات ...

سیم خاردار

نوشته شده توسط:علی اکبر علیزاده | ۲ دیدگاه
سری چهارم داستان کوتاه   واسه رد شدن از سیم خاردارها نیاز به یه نفر داشتن تا روی سیم خاردارها بخوابه و بقیه از روش رد بشن.   داوطلب زیاد بود   قرعه انداختند.       افتاد بنام یه جوون ...

دعا کنین بابام شهید بشه

نوشته شده توسط:علی اکبر علیزاده | ۰ دیدگاه
گفت : " فقط دعا کنید پدرم شهید بشه!"  خشکم زد. گفتم دخترم این چه دعاییه؟    گفت: آخه بابام موجیه!        گفتم خوب انشاالله خوب میشه،   چرادعاکنم شهید بشه؟   آخه هروقت موج میگیردش و حال خودشو نمیفهمه شروع میکنه منو  و مادر و برادرم رو کتک میزنه!   امامشکل ما این نیست!گفتم: دخترم پس مشکل چیه؟گفت: ...

خداحافظی شهید

نوشته شده توسط:علی اکبر علیزاده | ۰ دیدگاه
سری دوم  داستان کوتاه ... می خواست بره و بچه ها منتظرش بودن  حس عجیبی داشت،انگار می دونست این دفعه برگشتنی نیست اضطراب داشت که چه جوری با مادر خداحافظی کنه فکر می کرد الآن قراره بشنوه که پسرم زود برگرد !  من رو تنها نذار و زود به زود بهم زنگ بزن و ...  بالاخره دلش رو زد به دریا و رفت جلو،دست ماد...

دزد دین

نوشته شده توسط:علی اکبر علیزاده | ۰ دیدگاه
اولین سری داستانهای کوتاه  دزد دین که نیستم ! روزی شخصی در راهی بسته ای یافت که در آنها چیزهای گرانبها بود و آیه الکرسی هم پیوست آن بود. آن فرد صاحب بسته را یافت و بسته را به صاحبش داد . او را گفتند چرا این همه مال را از دست دادی؟ گفت: صاحب مال عقیده داشت که این آیه مال او را  از دزد نگاه میدارد...