ابوالفضل

نوشته شده توسط:علی اکبر علیزاده | ۰ دیدگاه

سری ششم داستان کوتاه

ابوالفضل ...

توی یکی از عملیات ها مجروح شده بود . برده بودنش به یکی از بیمارستانها

حافظه اش رو از دست داده بود. کسی رو نمی شناخت ...

حتی اسمش رو فراموش کرده بود.

پرستارا یکی یکی اسم ها رو می گفتند، بلکه عکس العملی نشون بده.

به اسم ابوالفضل که می رسیدند شروع می کرد به سینه زدن!

خیال می کردن اسمش ابوالفضله!

رفته بودم بیمارستان . گفتند: " این جا مجروحی بستریه که حافظه اش رو از دست داده.

فقط می دونن اسمش ابوالفضله. "

رفتم دیدنش، تا دیدم شناختمش. عباس بود. عباس مجازی ...

بهشون گفتم : " این مجروح اسمش عباسه نه ابوالفضل. "

گفتند: " ما هر اسمی که آوردیم عکس العمل نشون نداد، اما وقتی گفتیم

ابوالفضل شروع کرد به سینه زدن. فکر کردیم اسمش ابوالفضله. "

...

عباس، میون دار هیئت بود.

توی سینه زنی اونقدر ابوالفضل ... ابوالفضل می گفت که از حال می رفت.

بس که با اسم ابوالفضل سینه زده بود، این کار شده بود ملکه ذهنش.

همه چیز رو فراموش کرده بود؛

الا سینه زدن با شنیدن اسم ابوالفضل ...

    هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...